حكيم زجاجى
342
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به دو گفت كاى مير باجاه و آب * بگفتم سخن هرچه ديدم صواب 285 به گفتار زيبا و الفاظ نغز * من او را بياگندم « 1 » اى مير ، مغز چو آمد برت اين سرافراز مرد * چه خواهى بگو ، با دلافروز كرد به دو گفت جعفر چو آيد برم * سرش را بهزودى [ همى ] مىبرم ببرم سر نامدارش ز دوش * روانم به خواب اندرون ديد دوش به دو گفت ايوب كاى نامدار * شبى صبركن تا شوى كامكار « 2 » 290 بمان تا بياسايد آن دلفروز * در اين خيل جانها و تن « 3 » يك دو روز چنان كرد كان مير فرزانه گفت * فرستاد بيرون كسى از نهفت كه برگرد و برجاى آرام گير * يك امروز با دوستان جام گير نشين كامران . . . ما اين ( ؟ ) شاه * كه تا بر تو زايل شود رنج راه به آرام بنشين و سر برفراز * چو كوته شود بر تو رنج دراز 295 ازآنپس بيا تا ببينم رخت * بگويم سخن بشنوم پاسخت به فرمان بو جعفر بىنظير * سوى خيمهء خويشتن رفت مير همان روز نز [ د ] ش فرستاد شاه * بيامد يكى نزد او عذرخواه فرستاد [ با ] پانز [ د ] ه بدره زر * ده اسب توانا و دهتا كمر ببردند پنجه غلام [ و ] كنيز * ده استر ، شتر بود پربار نيز 300 دمادم فرستاد فرزانهمير * به خون اندر آميخت ناگاه شير چنان ، مهربان بود با او سه روز * چهارم چو بفروخت گيتىفروز بيامد ز جعفر يكى نامهدار * به نزديك بو مسلم كامكار كه برخيز اى مير روشنضمير * كه مىخواندت جعفر تيزوير ابو مسلم كامران برنشست * به درگاه منصور شد ، دينپرست 305 سواران مردافكن و نيزهدار * برفتند با او سه ره يكهزار بيامد به دهليز پردهسراى * به دست اندرون حربهء دلرباى بشد حاجب الباب نزديك مير * كه آمد ابو مسلم بىنظير ورا گفت منصور والاتبار * كه نزدم زمانى ورا نيست بار
--> ( 1 ) بيا كند ( 2 ) كامياب ( 3 ) تن و جانها